تبليغاتX
تبسم باران


تبسم باران

می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا! گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا...؟





















طبق محاسبات جاماندگی خودم با امروز 37 روز به کنکور نزدیک تر شدیم...

با امروز بعد از اولین آزمون آزمایشی حتی یک صفحه ی دیگه از کتابی هم ورق نخورد!

و طبق محاسبات گزینه ی دو محترم ما می توانیم به اراده ی بی انگیزه ی خواب خودمان هم امیدوار باشیم...

با امروز تقریبا دو هفته ای از تقدیم کردن داروهای تازه تجویز شده از طرف پزشک جدید بیچاره ی دلخوش

به باغچه ی مدرسه و سطل زباله میگذرد...

وازآنجا که چند صبح پیش از ریز ریز شدن شیشه ی داروی مزخرفمان در آشپزخانه لذت بردیم این چند روز سرماخوردگی شبیه آنفولانزای خوکی مجددا زخم معده مان را به فکر ابراز وجود انداخت اما ما همچنان به دهن کجی هایمان ادامه می دهیم و روی هرچی دکتر و دوا درمان است کم خواهیم کرد ()

امروز قرارشد خیلی قول و قرارهای تازه به مناسبت 8/8/88 بگذاریم...

با قرار تازه ی امشب میشه چند تا قرار...؟ یادت هست...؟

آخـــــــــی! یادش به خیر وقتی بعد از یک ماه که از روزای سیاه شده ی تابستون

و دلتنگی های سردم میگذشت به لطف رفیقای بامعرفت  و با وجود همه ی موانعی که مشهد رفتنم را کنسل می کرد اما رفتم... تا شب قدر اولی... چقدر خوش گذشت... هنوز باورم نمیشه اون همه التماس به خدا و امام رضا اون همه سازهای ناامیدی من واسه رفیقام و اون همه نذر ونیاز اونا و امید دادنشون به من آخرش چه جوری به نتیجه رسید...

با وجود بارها زیارت رفتن این دفعه یه چیز دیگه بود... یه لذت متفاوت... بست نشستن روبه روی گنبد طلا... شب تا صبح تو رواق های رو به پنجره فولاد... یادش بخیر... همون چند سحر چه اتفاقاتی

دیدیم ما... با رفیق جماعت کلا همه چی خوش می گذره ها! نه؟

با امروز 13 تا چهارشنبه ی تلخ هم گذشت...

امروز هم که بگذره یه روز و یه شب دیگه به چشم انتظاری هام اضافه میشه! اینو یادت که هست؟ فکر نکن این چند شب سکوت می کنم درددلام و خواسته هام یادم رفته...!   می خوام ببینم تا کجا می تونی تحملم کنی...

خدا! خداییش بنده به این پررویی داشتی تا حالا؟

همچنان با دلسردی تمام از ک ن ک و ر یاد می کنیم... به امید...

با امروز دلمان هم همچنان در گرو نگاهت می ماند تا 6 روز آینده...

..........................

فردا نوشت: واقعا اگه فردا جمعه! 8/8/88  ظهور کنین چه تاریخی می شه ها!نه؟

   حیف! جمعه ها روزنامه منتشر نمی شود!

   حیف! چه تیتری می شود...... آمدنت!!!

سیاه شد در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:10 به قلم ترانه| |

چشمانم را بسته بودم تا آرزوهایم را از یاد ببرم، مشامم عطر تازه ای را استشمام می کرد... چیزی شبیه غربت...بلندتر نفس کشیدم...بلندتر از همیشه...

صدای بال زدن کبوتری کنار دستان حلقه شده ام پلک هایم را وادار به پریدن کرد...بین آن همه این یکی سفیدتر بود...نگاهش که کردم بی کسی هایم یادم آمد...

چشم دوختم به روبه رو... هیچ چیز ندیدم جز حسرت... زمزمه های بلند دعاهای پیرزن کناری ام هنوز به گوش می رسید... باخودم فکر کردم اگر این چندضلعی های به هم پیوسته نبود چه می شد؟ آیا قدم های بی ثباتم توان کنار شما نشستن را داشت...؟ بعد یادم افتاد ما به حکم شما راخواستن پشت این چند ضلعی ها مانده ایم...

کبوتر سر دانه خوردنهایش هم عجله داشت... مثل من بود... که دلم برای بهانه پیدا کردن دنبال فرصت می گشت... اشکهایم جاری شده بود... مات سردرگمی های خودم بودم... واینکه واقعا دنبال چه می گشتم آنجا!

گم کرده که زیاد بود... گم شده هم همین طور... دنبال جاپاهایتان هم که گشتم پیدا نشدم... دراصل خودم گم بودم...! دلم گم بود! که کسی را نمی یافت........

ناتوان به عقب برگشتم... روی زمین داغ و آفتاب خورده نشستم و زانو به بغل به نرده ها تکیه زدم...

خیلی نگاه کردم اما نفهمیدم چرا این چند ضلعی های به هم پیوسته اینقدر حرف برای گفتن داشتند و من همچنان عین آدم های گنگ فقط سکوت کرده بودم...

فرصت تمام شده بود و مثل دیوانه ها راه آمده را آرام برگشتم... پایین پله ها که رسیدم آفتاب هنوز داغ و سوزان بود...

به حسرت های ندیده ام که چشم دوختم تنهایی تان را... غربت تان را... مظلومیت تان را... فریاد زدم؛

تنها عکسی که  توانست بهانه ای باشد برای پیدا شدن فرصت هایم...

حالا فهمیده بودم آن چند ضلعی های به هم پیوسته ی بقیع چرا آغشته به حرمت زیر پا گذاشته ی

عظمت شما شده بودند......

دلم سوخت... این بار برای خودم...

چون هنوز گم بودم...

و امیدی برای استجابت توبه ام

ن

ب

و

د

.

.

.

!

 

 

پ.ن1: دیرکرد مناسبتی شهادت باشد به حساب حوصله ی زیاد بارانی دیروزم که حکایت  از همچنان جا ماندگی دل پوسیده ی بی قرارم دارد...

پ.ن2: یادت باشه با دیروز شد 12 تا چهارشنبه ی خاکستری! رنگ مدادهایی که کم رنگ می نویسند...

مثل

سکوتی که تو

توی خوابم

کمرنگ و خاکستری

نوشته

ب و د ی!

...................

پ.ن3: امروز پنجشنبه است! همه چیز را برای قرارمون آماده کردم...: یه کوله بار دلتنگی هفتگی- یه آسمون

ستاره ی خشکیده ی نگاه... یه دنیا خاطره مشترک... یه دل سوخته... دوتا چشم... منتظر...! کافیه؟

سیاه شد در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 11:11 به قلم ترانه| |

جانماز کوچکی که هدیه دادی ام

پر از گلبرگ های پرپر شده است...!

و عطر مهربانی های تو را یاد آور...

زود دلم برایت تنگ می شود...

کاش بفهمی نبودنت برایم سخت تر از معنای زندگیـــست....

سیاه شد در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:47 به قلم ترانه| |

چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست...

تقدیر ویران می کند!

من هم مرمت می کنم...!

سیاه شد در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:45 به قلم ترانه|

دستم را روی قلبم می ذارم... گوپ...گوپ...گوپ... انگاری هنوز صدا می ده... هنوز هستم شاید... نفسم را توی سینه ام حبس می کنم... یه دفعه خودشو آزاد می کنه... یاد تو می افتم... یاد نفس های تو... یاد صداهایی که از قلب تو شنیده می شد و یه روز گفتن دیگه قلبت صدا نداره...! ومن هنوزم که هنوزه باور نکردم اون آرامش قشنگ تو... اون نور توی صورتت... اون همه لبخندی که از چشمای بسته ات می بارید راست باشه که میگن دیگه قلبت صدا نداره...! نمی دونم چه رسمیه که باید دیدار دوباره مون به یه مشت خاک برسه...

بی معرفتی نیست جوابمو ندی؟ اصلا منو یادت هست؟ که هرکی رو نمی خواستی اگه من بودم بلاخره پیدات می شد! یادته همیشه حرف، حرف خودت بود؟ اما این دفعه... نمیشه... نمی ذارم...نمی خوام که به حرفات برسم... چقدر دلم تنگ شده برای قهر و لج های بچگی هامون... تو لجباز بودی... من بدتر از تو... قهر که می کردیم... می رفتی  از پیشم... اما زود با یه چیزی تو دستت بر می گشتی... نگات می کردم... می گفتی بیا این مال تو... یادته بزرگ هم که شدیم... همیشه با یه چیزی تو دستات میومدی پیشم؟ حتی این روزا...که دستات... که نفس هات... که قلبت... پر شده بودن از دلواپسی و بغض های گمشده... وقتای دلتنگیت باز با هم بودیم...

یادته؟ یادته گفتم همه ی وجودمو حاضرم ببخشم؟ یادته خندیدی و گفتی ببخش... همین جا... پای همین صفحه کلید و مانیتور رنگین کمونی که حالا دارم می نویسم؟ نوشتم: همه شو؛ همه ی وجودمو...! کارتش اومد... اما فرصت نشد نشونت بدم... تو هم داشتی اما نمی دونم چرا... یادته می گفتیم خوش به حال امیر؟ حالا نگاش که می کنم به بچگیش حسرت می خورم... خوش به حالش که هنوز یاد نگرفته چطوری عادت کردنو...

یادته بار آخر که چشمم تو چشمت افتاد؟ تمام وجودم لرزید از اون همه فریاد... اون همه فریاد بی صدا... و با همون نگاه اون همه حرفی که باهم می زدیم و امیدی که واسه آینده می چیدیم... اون همه برنامه... اون همه شوق برای فرداهایی که داشتیم و آخر همشون باهم بلند بلند می خندیدیم مرور شد... انگار یه باره همشونو صدا زدی... انگاری یه باره سراغ همشونو از نگام گرفتی... اما من این بار هیچ جوابی نداشتم بدم... برای اولین بار بود که جلوت کم آوردم... و رفتم... انگاری از این دنیا با همون نگاه تو...

آخیش... صدای نفس هاتو می شنوم... آروم و بدون خش... دیگه غصه هات تموم شده... البته فقط غصه های تو... ببخش... یادم رفت باید بگم منم آرومم... یادم رفت من رخصت آروم نبودن را ندارم... یادم رفت که من باید آرامش بقیه باشم... دیدی این بار هم من بردم؟ لجبازی های من بیشتر از تو شده...! نه؟

علی میگه بی وفایی کردی... راست میگه؟ بهش نگاه که می کنم یاد تو می افتم... نمی دونم چرا جای خالی شونه های تو کنارش اینقدر دلمو آتیش میزنه... بازم بی خیال..... انگاری باز تو اول شدی...

یادته اون شب که پیش هم بودیم... نفس هات یه دفعه از جات بلندت کرد؟ گفتی ببخشید... باز بند اومد... اما یادت نبود که من هنوز باهوش تر از توام! و تا ته قطره اشکایی که یواشکی مزاحم نفس هات شد را می خونم... نمی دونم از اون شب تا حالا دلم برای خودم  سوخته یا تو...

دلم... اگه هنوز وجودی داشته باشه... خیلی تنگه... خوش به حالت... خوش به حال دلت...

آقا سید! حالا که خیلی بش نزدیکی... یادت نره تنها آرزومو به خدا بگی........ دعام کن... همین...

سیاه شد در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 13:53 به قلم ترانه| |

و تو! چه آرام و پاک در غربت دقایق حضور قدم های حضرت باران تمام شدی...!

 تمام ِ

      تمام....

خوابت پر از نفس های آسوده باد...عزیز!

سیاه شد در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:29 به قلم ترانه| |

سکوتم را نمی شکنم...

لب می دوزم تا آخرین حرفهایت تمام شود.

...تمامی دارد...؟؟؟!

قدم از قدم برنمی دارم!

می ایستم

تا

روای حاجتم را

توان جاده شوی...

نگاه کن و ببین!

که دستهایم هنوز خالیــــــست.............

 

پ.ن

شاید قسمت این بود که تکرار لحظه های بارانی ام تکرار سالروزهای سبز آسمانت باشند...

به پای سوگند قلب نادرستم ایستاده می گریم... بدون مرور واژه ی همیشگی زندگی ام. ..

شاید قسمت این بود این روزها دلناک شویم... شعبان هم آمد... الها!...پاسخ نمی آید...؟؟؟!

 

نکته*** التماس دعا

سیاه شد در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:30 به قلم ترانه| |

به دنبال گوشه ای برای فریاد تمام زندگی می گردم...

گوشه ای نیست اما...

                            در اوج تنهایی...

می گویند در رسم خاندانتان نیست

                                             نگاه نکردن...

آنقدر می نشینم

تا کوتاه نیامدن اشک هایم

بهانه ی پاسختان

برای

گدایی ناتمامم شود...

من

    تا هنوز

    محتاجم...

آقا! ......نگاهـــی...............
سیاه شد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:34 به قلم ترانه| |

مولاجان این دقایق لمس آمدنت را نزدیک تر می کند به یاد مظلومیت قدم هایت کنار دیار پیغمبر و سرزمین ولادتت روزهای دلتنگی را مرور می کنم، می خواهم این لحظات لای پاکی دلهای دیگران گم شوم تا بی پناهی مرا هم پناه شوی... چشمانم را می بندم به امید به خاطر آوردن تکه سنگهای شکافته شده ی کعبه که شب آخر بین آن همه شلوغی بلاخره دستانم لمسش کرد... دستانم عزیز بودن تو را لمس کرد و دنبال پاسخی در برابر آن همه ظلم و نادیده انگاری می گشت اما اشک هایم در نهایت نتیجه ی خواب چشم هایشان شد... چقدر زیبایی و عزیز...! بگذار هرچه می خواهند بخواهند.... شما همیشه بزرگ و سروری

مولاجان به حرمت عزت و کرامت پاکت...

                                                       ببخش این دل پشت کرده به احساس را...

                                                                                        ببخش که نیستم آنکه باید...

   تاریخ حضورتان یادآوری برکت لحظه هاست...

                                                           قشنگترین عنایت خدا!

                                                                                      میلاد نورانی ات مبارک...

    

                            


                                             

                                   

           

سیاه شد در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:34 به قلم ترانه| |

به غیر ازآنکه بشد دین ودانش ازدستم

                                                  بیا بگو که زعشقت چه طرف بربستم

اگرچه خرمن عمرم غم تو داد به باد

                                                  به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم

 

 

دیدین تا حالا دل یه جایی گیر کنه اما ندونی تا کی باید بلاتکلیف حال و هوای دلتنگیت باشی؟

شده تا حالا جایی باشین که مبدا بندگی و نقطه شروع عشقه اما از همیشه دلگیرتر باشی؟

مدینه که می رسی میدونی جاپای اونی گذاشتی که عزیزترین خدا وآسمونا اینجا بوده-زندگی کرده-

وعطر وجودش هنوز تو غربت اینجا موندگاره…

نگاه که میکنی یه چیزی بیداد میکنه و اونم غریبی بزرگ ِ پاک ترین انسان هاست…

پشت پنجره های محرومیت بقیع نیازی به داشتن حس نیست چون همین طوری هم وقتی نمی تونی

حتی یه ذره از خاک اماماتو ببینی می سوزی… وقتی فقط ازپشت پرده حتی به ستون توبه هم       نمی رسی چه برسه به بیت فاطمه زهرا وقبرپیغمبر… (البته اگه جزو گروه خانوم ها باشی!!!)

وقتی دیدن کعبه برای اولین بار بالا پایین رفتن قلبتو تعطیل کنه نمی دونی باید ازچی وازکجا دل

بکنی اون قدر تو بهت اونجا گم میشی که لذت سکوت و به سجده افتادن اجازه ی هردلبستگی رو ازت

میگیره…

وقتی عزت وعظمت مولا لای سنگای شکافته شده ی قبله گاه بنده ها به رخ کشیده میشه تازه یادت

میفته اونی که بیشتر ازهمه مظلومه ودلت واسه نادیده گرفتن سروری خودش وفرزندان پاکش

آتیش میگیره همین مولود کعبه است…

اول وآخرش اینکه شیعه خیلی غریبه اونجا…خیلـــــــــــــــــی…

شب لیلة الرغائب پارسال دلم واسه رفتن له له می زد…شب لیلة الرغائب امسال شب تولدم بود

شبی که واسه آخرین بار هفت دور طواف بندگی کردم…طوافی که آخرش وداع بود و…

دلم برای نشستن وتکیه زدن به دربین الحرمین تنگ شده… برای نماز جماعت هایی که تو دلم

افتخار میکردم شیعه ام وبه اسم تقیه کنار دست هر قوم و ملیتی یه رنگ میشدیم…

دلم تنگه برای گم شدن بین اون همه نیاز و اظهار بندگی…

                                     خدایا! دلم تنگه برای فقط برای تو شدن…

 

                           

سیاه شد در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 10:32 به قلم ترانه| |

دیدین یه موقع هایی که دل میگیره دنبال بهونه واسه بارونی شدن میگردیم؟ ما آدما یه وقتایی یه جاهایی کم میاریم… اما خدا نکنه کم آوردنمون مساوی تموم شدن باشه… خدا نکنه همون وقتا همه چی دست به دست هم بده واسه تخریب لونه های تازه ساخته شده ی احساس…

دلم گرفته…

یه روزی یه جایی از یه شب بارونی شروع شدم… از آسمون دل خودم که چند وقتی می شد ابرای دلتنگی محاصره اش کرده بودن… فقط شکستم… این بار جلوی خودش… این بار هم یه شروع دوباره…دوباره… دوباره…

دوست دارم چشمامو ببندم تا قرار دیدار…حال و هوای اینجا باز داره کدر میشه…

دیدین یه وقتایی که با کسی وعده داریم چقدر تا رسیدن اون لحظه وجودمون پر از تلاطم میشه!

خلاصه اینکه قراره برم اونجایی که عشق بی ادعا خودشو نشون میده… اونجایی که باید تبسمای بارونو

همین جوری تو آسمونش پیدا کرد… به قول مهرآفرین دارم می رم  مـ  کـ ه

می دونستم اگه نمی خواست نمی شد… سخت بود راضی کردنش با دل ناصافم…

اما خدا بود دیگه؟!   بـ  خـ  شـ  ی د

این روزای آخر که حسابی ناامید شده بودم از غریب ترین ِ بقیع درست شدنشو خواستم… حالا روزی که می ریم روز میلادشه…روز میلاد فاطمه ی زهرا(س)…

دعام کنید آخه سخته برگشتن و حسرت نخوردن… می دونم عمراً لیاقتشو نداشتم و ندارم…

عاطفه خیلی دوستت دارم……مهرآفرین دل پاکت ازیادم نمی ره……مهاجر شهرمون – استاد شاهد ممنون ازبودنتون وقت خودنمایی دلتنگی ها…

آسمونیه پاکم… حرفی ندارم واسه رفاقت قشنگت… تنهام نذار…

 

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم       مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

هرچند غرق بحر گناهم ز صد جهت    تا آشنای عشق شدم از اهل رحمتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش      در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف     ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

یاحق…!

سیاه شد در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 10:33 به قلم ترانه| |

دیروز غروب که شد باز من بودم و تو بودی و آسمون...

چقدر خورشید از اون بالا تنها بود...

مثل همیشه یه گوشه کز کرده بودم و خداحافظی آسمونو با روشنایی نگاه می کردم...

وقتی ابرا تیکه تیکه خورشیدو می بلعیدن بارون شروع به باریدن کرد!

باورم نمیشد دوباره امسال تبسمای خداییشو بتونم لمس کنم...چقدر دلم واسه خیس شدن وحرص خوردنای اهل خونه تنگ شده بود...

دلم سکوت می خواست در برابر هجوم بغض ها...

سکوت که کردم قدم های بارون تندتر شد...چه غروبی بود دیروز بالا پشت بوم...

                   

 

آسمون که خاموش شد اومدم ادعاهای باریدنشو ازپشت شیشه بشنوم...کاغذ نوشته هام هنوز خیس دلتنگی بود

که صدای اذان بغض آخرو هم شکست...

دیروز غروب که تموم شد با بارون باهم واسه نیومدن دوباره ات یه جمعه ی دلگیر دیگه رو تو روزشمار تنهایی ها علامت زدیم...

این جمعه حتی آسمون هم از غریبی حضورت گریه کرد..................

              

 

 

سیاه شد در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:18 به قلم ترانه| |

 
ای مادر آیینه های پاک؛
    روشن ترین تبسم نور خدا سلام!
ای کوثر کبود خدا با سه آیه آه
ازما به زخم های کبود شما سلام!
حزن غریب پنجره ها درغروب نور
ای خواهش همیشه ی آیینه ها سلام!
ای ماه سرخ گمشده در ناکجای خاک
بر ردپای نور تو در ناکجا سلام!
غمگین ترین پرنده ی سیاره ی بقیع
بال و پرشکسته ی روح تو را سلام!
ای بادبان دلشده ی لاله های سرخ
ای وارث حماسه ی کربلا سلام!
ای برتر از فرشته، شبیه خود خدا
از ما به روح سبز شما تا خدا سلام.....
 
                                                 
                        
سیاه شد در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:51 به قلم ترانه| |

می گویند می آیی

                       به اقتداری مثل اراده ی حسین(ع)

                      وبه زیبایی نگاه فاطمه(س)

                       می گویند آمدنت پیدا نیست...

  اما هستی...!

                      این را از سکوت لحظه های بغض آلود غروب جمعه ها فهمیده ام.......

                                                                      ای پدرصالحمان....

                                                                             کمکمان کن...بخشیده شویم...

                                    

سیاه شد در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:58 به قلم ترانه| |

پرچم، پیشونی بند، انگشتر، چفیه، بی سیم روی کولش! خیلی بانمک شده بود. گفتم:چیه خودتو مثل علم درست کردی؟ می دادی پشت لباست هم بنویسن!

برگشت و پشت لباسش را نشون داد : ((جگر شیر نداری سفر عشق مرو!))

گفتم به هر حال اصرار بی خود نکن! بی سیم چی لازم دارم ولی تو را نمی برم! هم سنت کمه  هم برادرت شهید شده !

ازمن حساب می برد یه جورایی هم می ترسید! دستش را روی کاپوت تویوتا گذاشت وگفت: باشه! نمیام. ولی فردای قیامت جواب فاطمه زهرا را می تونی بدی؟

گفتم: برو سوار شو...

-گفتم: بی سیم چی؟؟؟

بچه ها گفتند: نیست! نمیدونیم کجاست!

به شوخی گفتم: نگفتم بچه است!گم میشه! حالا باید کلی بگردیم تا پیداش کنیم!

بعد عملیات داشتیم شهدا را جمع آوری می کردیم بعضی ها فقط یه گلوله یا ترکش ریز خورده بودن!

اما یکی بود که ترکش سرشو کامل برده بود... برش گردوندم پشت لباسش نوشته بود:

                                   ((جگر شیر نداری سفر عشق مرو!))

             

سیاه شد در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:7 به قلم ترانه| |

طی شد این عمرتو دانی به چه سان؟

پوچ وبس تند چنان باد وزان

همه تقصیر من است اینکه خود می دانم

که نکردم فکری که تعمق ننمودم روزی،ساعتی یا آنی…

که چه سان می گذرد عمر گران!

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک وبد ومرگ وحیات

همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس ازاین دگرش فرصت خندیدن نیست:((بایدش نالیدن))

من نپرسیدم هیچ که پس از این زچهرو بایدم نالیدن؟

پس از این چند صباح به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه به سفر باید رفت؟

....نوجوانی سپری گشت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک وبد ومرگ وحیات

بعدازآن باز نفهمیدم به چه سان عمر گذشت

لیک گفتند همه که جوان است هنوز! بگذارید جوانی بکند! بهره از عمر برد...کامروایی بکند!

بگذارید که خوش باشد ومست

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد:از هم اکنون باید فکر فردا بکند!

دیگری آوا داد:که چو فردا بشود فکر فردا بکند!

سومی گفت: همان گونه که دیروزش رفت بگذرد امروزش همچنین فردایش...

با همه این احوال من نپرسیدم هیچ که چه سان جوانی بگذشت

آن همه قدرت ونیروی عظیم به چه ره مصرف گشت!

نه تفکر نه تعمق نه اندیشه دمی!

عمر بگذشت به بی حاصلی وبی خبری

چه توانی که زکف دادم مفت

من نفهمیدم وکس نیز مرا هیچ نگفت...

قدرت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد!

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات!

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم...

حال می فهمم هدف از زیستن این است رفیق!

من شدم خلق که با عزمی جزم، با دلی مهدی بزم

پای ازبند هواها گسلم، پای در راه حقایق بنهم...

فارغ از شهوت و آز و حسرت و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و زهد، در ره کشف حقایق کوشم!

شربت جرات و امید وشهادت نوشم!

زره جنگ برای بد وناحق پوشم!

شمع راه دگران گردم وبا شعله ی خویش

ره نمایم به همه گرچه سراپا سوزم...

...من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم!

نه چنین زائد و بی جنب وخروش؛ عمر بر باد به حسرت خاموش...

ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم!

حال می پندارم کاین چند روز از عمرم به چه ترتیب گذشت:

کودکی بی حاصل، نو جوانی باطل، وقت پیری غافل...

به زبانی دیگر:

                    کودکی در غفلت، نوجوانی شهوت؛ در کهولت حسرت...

 

                                

سیاه شد در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:9 به قلم ترانه| |

گفتم: درگروه خودتان چه کاره ای؟

گفت: دروازه بان دلم!

گفتم: این هم شد کار؟ برو تو خط حمله.

گفت: فکرم از دروازه مطمئن نیست. دلم یک دروازه است. اگه کنترل نکنم می بینی پی درپی گل می خورم.

گفتم: مثلا چه گلی؟

گفت: گل گناه، گل هوس، گل غرور، گل دوستیهای حساب نشده، گل غفلت ازآینده وآخرت!

گفتم: چطوره جمع شیم و با تیم  ابلیس مسابقه بدیم!

گفت: به شرط اینکه خودم دروازه بان باشم چون می دونم که از چه زاویه ای توپ گناه را به طرف دروازه ی دلها شوت می کنند!

گفتم: قبول ولی این تجربه را ازکجا کسب کردی؟

گفت: زاویه ی حمله ی ابلیس ((غفلت)) است و ((غرور)) وقتی چراغ ((یاد)) خاموش میشه غرور به دشمن (گرا) می ده، اون وقت گل گناه دروازه ی دل را می گشاید، شیطان حریف قدری است نمیشه اونو دست کم گرفت!

گفتم: دیگه کدام زاویه را باید مراقب بود؟

گفت:    خواهی نخوری زتیم ابلیس شکست

            باید به دفاع از دل ودیده نشست

           چون شوت شود به سوی دل توپ گناه

           دروازه ی دل به روی آن باید بست!

گفتم: دروازه بانی هم عجب لذتی داره!

گفت: به شرط این که گل نخوری وحمله ی شیطان را دفع کنی. ((جهاد بانفس)) به همین جهت بالاترین مبارزه هاست...!

التماس دعا

          

سیاه شد در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:18 به قلم ترانه| |

گاهی حتی اگر بخواهیم چشمهایمان را از وجودمان پاک کنیم تا حقیقت را نبینیم نمی شود...لحظه های بی کسی آنقدرداد می زنند تا گوشت هم از صدای زندگی خسته شود؛ خیلی تلاش می کنیم تا با بی اعتنایی چهره ی حقیقت را بپوشانیم اما دریغ که حقیقت سمج تر از نفسهای نا متناهی من وتوست...حقیقت همیشه وجود دارد ونگاه سردش تا ابد روی تپش ثانیه ها باقی ست...درست به تلخی وجود من وتو...وبه بی وفایی نغمه های دیرین...

حقیقت این است که رنگ تنهایی تا آخرین نفس های آسمان روی چهره ی باد پاشیده شده وهرکجا که قلبی بی یار مانده باشد طوفانی می شود.

حقیقت این است که جاده هیچ گاه پایان نمی پذیرد وتا چشم کار می کندنردبان غم بالا می رود واین دست های توست که برای چیدنشان باید داوطلب شوند...

دستانت را ببین! چقدر میان خطوط سردرگمشان خاطره دفن است؟ چقدر جای دست دادن با دیگران به یادت مانده است؟ چند تا بوسه ی محبت از دستان عشق سرقت کرده اند؟ چقدر و تا چند وقت وچرا با لمس گونه هایت خیس دلتنگی شده اند؟

حقیقت این است که من و تو وجود داریم حتی اگر حکایت یک زنگ تفریح باشیم...!

حقیقت این است که فرشته ها برای من و تو سجده کرده اند وحال آنقدرتلخ شده ایم که شور و هیجان مناجات یادمان رفته... هنوز یادت هست؟ بزرگترین خیال زندگیت راچه کسی به حقیقت پیوند زد؟

شاید من...شاید تو...هنوز باشیم! نگاهی به آینه بیفکن اگر هنوزبودی نامت را حقیقت بگذار وتبسم کن... شاید تو مقرب ترین و زیباترین حقیقت آسمان شوی...

ترانه ی عاشقانه ات حقیقت...

التماس دعا

سیاه شد در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:37 به قلم ترانه| |

خداوند بی نهایت است ولامکان وبی نیاز....!

اما به اندازه ی فهم تو کوچک می شود

به قدر نیاز تو فرود می آید

به قدر آرزوی تو گسترده می شود

وبه قدر ایمان تو کارگشا...

                                      ملاصدرا

سیاه شد در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:39 به قلم ترانه| |

سلام به همگی... اصلا حوصله ی آپ خوشگل ومتن گذاشتنو ندارم. همینجوری یه چیزی می نویسم! دل همه ی کسایی که آسمون شهرشون خشک بود بسوزه که دوهفته است دارم با بارون وتبسمای قشنگش و دونه های ریزریز برف عشق می کنم همین الان هم خدا به ابرا اجازه داده ببارن تموم چهره ی شهرمون سپیدپوش شده.... دلم گرفته فقط بگم واسم دعا کنید که خدا بذاره اون اتفاق خوب واسم بیفته... تبسم خدا مهمون دلای پاکتون التماس دعا یاحق
سیاه شد در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 14:3 به قلم ترانه| |

چقدر دلتنگم همیشه انگارها تکرار می شود درست مثل روزهای ساده ی ابری درست مثل رنگ افق های دور ازچشم که در دو گوی نگاه سحر پیدا بود ومن آن صبح کنار پنجره آسمان می نوشیدم چه طعم خوبی داشت ! تلخ بود اما کنار جرعه های آن احساس می رویید. وسایه های خیال روی پرده ی رویا طرح می انداخت چه طرح های قشنگی ! غم ناک بود اما از خطوط درهمش یک دنیا نور می تابید. آن روز کنار دار قالی همسایه نارون هم سبز شد وبیدهای مجنون سرود وصال برای لیلی شان می خواندند. وحال به یاد آن روز چقدر دلتنگم چقدر رنگ نگاه ابرها فرق دارد! چرا نمی بارند؟ مگر نمی دانند امروز صبح خورشید به میهمانی ماه دعوت شد وسبزه های دشت همان لحظه به شوق دیدن اولین دانه ی باران خندیدند! چه خنده ی شیرینی ! انگار آسمان هم می خندید کنار لحظه های سبز درختان کنار رودهای تشنه ی باران کنار عشق کنار رویاهای دور از دست ویک باره تمام فضا از صدای خنده باران به انتها رسید... چه لحظه ی قشنگی بود ! وقتی ابرها به جای گریستن لبخند می زدند واز چشمانشان اشک می بارید وجاده های بی بازگشت پس از فتح اولین غرور به دست عشق به باران پیوستند... چه پیوند زیبایی ! ای کاش همیشه زندگی مثل این خواب پشت پنجره شیرین بود... چقدر دلتنگم!!!

                                          

 

                                             

 

  

                                                                                        

سیاه شد در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 16:13 به قلم ترانه| |

رفت، اونم چه رفتنی!

اصلا این پسر همیشه سلیقه اش یک بود،حرف نداشت،

همیشه یه سروگردن از این واون  بالاتر بود!

روحش شاد

 

بفرما...رسیدیم

اینم ((قطعه ی شهدای گمنام))

بگرد، ببین کدوم قبر ازهمه خوشگل تره.

 

نشانی ات را گم کردم

ازمادرت پرسیدم

گفت: قطعه ۶۲ ردیف اول

آمدم

ویادم آمد می گفتی

قطعه همان غزل است

اگر سر نداشته باشد.

تو هم غزل بودی

قطعه قطعه

..... ...... .....

                 

 

سیاه شد در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 17:48 به قلم ترانه| |

امام علی علیه السلام درباره ی قلب فرموده اند:

بررگی ازرگهای انسان پاره گوشتی آویخته است که شگفت ترین عضو به حساب می آید وآن ((قلب)) است که برایش اوصاف پسندیده وناپسند بسیاری وجو دارد:

اگرطمع درآن به جوش آید، حرص تباهش می سازد.

اگرنومیدی به آن دست یابد، حسرت واندوه می کشدش.

اگرترس ناگهانی آن رافرابگیرد، دوری جستن ازکارمشغولش سازد.

اگربه اومصیبت واندوه روی آورد، بی تابی رسوایش سازد.

اگرمالی وثروتی بیابد، توانگری یاغیش گرداند.

اگربی چیزی آن رابیازارد، بلاوسختی گرفتارش کند.

اگرگرسنگی برآن غلبه کند، ناتوانی ازپای درآوردش.

پس هرکثرت ازحدآن را زیان رساند وهرفزون ازحد آن راتباه گرداند.

بنابراین هرکه اعتدال ومیانه روی را ازدست ندهد وبه حکمت رفتارکند، سود دنیا وآخرت راکسب کند.

 

سیاه شد در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 10:0 به قلم ترانه| |

ميدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می كرد بهت چی گفت؟

گفت: جايی كه ميری مردمی داره كه تو رو می شكنند، نكنه غصه بخوری

من همه جا با تو هستم. تو تنها نيستی .....

توی كوله بارت عشق ميزارم كه بگذری

قلب ميذارم كه جا بدی

اشك ميدم كه همراهيت كنه

و مرگ كه بدونی برميگردی پيشم...

 

سیاه شد در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:49 به قلم ترانه| |

آدمك آخر دنياست بخند . آدمك مرگ همين جاست بخند . دستخطی كه تورا عاشق كرد شوخی كاغذی ماست بخند . آدمك خر نشوی گريه كنی. آن خدايی كه خدايش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند...
سیاه شد در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:12 به قلم ترانه|

            وقتی داشتی می رفتی گفتم کی میای؟

                                     گفتی وقتی دلت برام به اندازه ی یه شیشه شد!

          دلم مثل شیشه نازک شد!

                                شکست!

                                            خرد شد!

    اما توبازهم نیامدی!

         می ترسم اون قدر دیربرگردی که هرتکه ی این شیشه یه حادثه شده باشه!

                                        می ترسم...
سیاه شد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:50 به قلم ترانه|

  آه ای تمام هستی ام ازتو، ای شوروحال ومستی ام ازتو، روزی مبادا قصه کوی دیگران کردی، روزی مبادا بگذری ازآنچه می جویی

گربادلم نامهربان گردی،گرآشنای این وآن گردی، می میرم ازوحشت،چون لاله های سرخ درصحرای رسوایی، می سوزم ازاندوه تنهایی، غمگین ترازمهتاب پاییزم، جام تهی ازباده ام، ازغصه لبریزم،بامن مداراکن!

جام دل من ازشراب عاشق ها کن، دردست من دست وفا بگذار، تا زیرپایت فرش سازم هستی خود را، من باتومی مانم، من بی تو می میرم.

بگذارتا همچون پرستوها، درکنج آن دل آشیان سازم، من آن قفس رادوست دارم، بگذارتا خود رانهان سازم، ای قصه گوی دل، ای آرزوی دل، بامن مبادا بی وفا گردی، آه ای تمام هستی ام ازتو!

ازپای دل مگشای زنجیرم،

                                           من بی تو می میرم...من بی تومی میرم!
سیاه شد در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 8:46 به قلم ترانه| |

شکست عهد من وگفت هرچه بود گذشت

                                        به گریه گفتمش اری، ولی چه زود گذشت!

بهاربود و توبودی وعشق بود وامید

                                        بهار رفت و تورفتی وهرچه بود گذشت!

شبی به عمرگرم خوش گذشت آن شب

                                        که درکنار تو با نغمه وسرود گذشت!

چه خاطرات خوشی دردلم به جای گذاشت

                                        شبی که با تومرا درکنار رود گذشت!

غمین مباش ومیندیش ازاین سفرکه تورا

                                        اگرچه بردل نازک غمی فزود گذشت!
سیاه شد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:33 به قلم ترانه| |

سلام بلاخره برگشتم ازهمه ی دوستان عزیز که لطف کرده بودندو کامنت گذاشته بودن صمیمانه تشکر می کنم

التماس دعا

سیاه شد در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:25 به قلم ترانه| |

        

    خدایا بازهم سلام بازهم دلم گرفته بازهم خسته ام...خسته ازتمام دلخوشی هایم از این دنیای فانی که همه می  خواهند باقی بماند از این قلب های بی روح که فکرمی کنند عاشقترین اند...

   خدایا خسته ام ازاین شهر و دیار که مردمش همه حرمت عشق را به بازی گرفته اند و وابستگی ذهن همه  قراردیدارشان در فلان ساعت با فلان کس شده است...خدایا همه ی ما قراردیدارمان را باتو در یوم التناد  فراموش کرده ایم.

   همه یادمان رفته چشم انتظار مهدی زهرا(عج) هستیم واشکهایمان را تنها پای کمیل ها وندبه های گاه گاهمان می ریزیم

   خدایا چشمان همه ی ما برج ها و آسمان خراش ها را می بیند...اما دستان سبزتو را که برای نجات به   سویمان گرفته ای  نمی بینیم و خیلی هایمان مهروتسبیح را فراموش کرده ایم...

  این آدمی عجب موجود عجیبی است هرچه ازکودکی اش فاصله می گیرد چشمهایش بیشتر وبیشتر ازدیدن  زیبایی های زندگی محروم می شود وهربار بیشتر خود را غرق بحران های روزگارمی کند ودیوانه ترمی شود غافل از این که در این دنیای بی انتها آدمی با همه ی تواناییهایش ذره ای بیش نیست وراز هبوطش بر  زمین ایفای نقش اول نمایش مضحکی به نام زندگیست.

  خدایا این دنیا که پلی برای رسیدن به توست حالا پرشده از موجودات زنده ای که روحشان را فراموش کرده  اند و برای رسیدن به خواسته های زردشان دست گرگ وروباه  قصه ها را ازپشت بسته اند...

  ((به شبنمی می ماند آدمی وعمرچهل روایتش به لحظه ی رویت نور، برسطح سبز زندگی می لغزد وبر زمین  می چکد...تا باری دیگر وکی؟ وچگونه؟ وکجا؟...

  همه می دانیم خون پاک شهیدان حرمت دارد اما هیچ کدام نمی دانیم چگونه آن را حرمت بگذاریم تازه خیلی ها  که..........

   پروردگارا همه ی ما به سقف آرامش تو نیاز داریم همه ی ما بی پناهیم خدایا نمی دانم این انسان را که ازخاک آفریدی وحالا برسر هم جنسش سرستیزدارد لایق روح پاک تو بود که دمیدی دروجود بی روحش! دروجود بی روحمان!

    خدایا بازهم خسته ام...ازجان آدمیت...ازخودم... ((انّ هؤلاء یحبّون العاجلة ویذرون وراءهم یوما ثقیلا))

              این مردم غافل همه دنیای نقد عاجل را دوست می دارند وآنروز سنگین راپشت سرمی اندازند.

 

   ((سلام ، خداحافظ ، چیز تازه اگر یافتید بر این دوبیفزایید تا بلکه بازشود این درگمشده بر دیوار!!!))

        ((ان هذه تذکرة فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا))

            این آیات پند وتذکریست تا هرکه بخواهد راهی بسوی خدای خود پیش گیرد/

 

                                                 

سیاه شد در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 12:17 به قلم ترانه| |


Design By : Night Skin